نوشته شده توسط : nefrin

داستان سوم

دادگاه

 

قاضی: اسمت چیست؟

متهم: ادم

قاضی :جنست؟

متهم:نیمی از خاک ونیمی از روح خدا

قاضی : محل زندگی؟

متهم: بهشت برین

قاضی: شاکی؟

متهم: خداوند

قاضی: وکیلت؟

متهم: خداوند

قاضی: جرمت؟

متهم: کندن یک سیب از درخت

قاضی :فقط همین؟؟

متهم:آری

قاضی: حکمت؟

متهم: تبعید از بهشت به زمین 

قاضی :آیا همدستی داشته ای؟

متهم: بله

قاضی:چه کسی؟

متهم : شیطان رانده شده

قاضی:دیگر؟

متهم :نفس اماره

قاضی: آخرین حرفت

متهم: ازگناهانم چشم پوشی کنید

قاضی: آرزویت ؟

متهم: دوباره به آغوش خانواده ام باز گردم....

 

 

nefrin



:: موضوعات مرتبط: داستان , داستان های طنز , داستان های عاشقانه , داستان های مذهبی , ,
:: بازدید از این مطلب : 562
|
امتیاز مطلب : 201
|
تعداد امتیازدهندگان : 56
|
مجموع امتیاز : 56
تاریخ انتشار : 14 مرداد 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : nefrin

داستان دوم

مسافرخانه

 

 

 

روزی راهبی نزدیک کاخ پادشاه شد . هیچ کدام از نگهبانان جرأت نکردند مانع ازورود راهب به کاخ پادشاه شوند .

راهب وارد کاخ شد وبا خونسردی تمام جلوی تخت پادشاه ردای خودرا بر زمین پهن کرد و همانجا خوابید.

پادشاه که از رفتار راهب متعجب و عصبانی شده بود با صدای بلند فریاد کشید *اینجا چه می خواهی؟*راهب

نگاهی به پادشاه کردو گفت:آمده ام تا در این مسافرخانه کمی استراحت کنم و بعد بروم.

پادشاه دوباره با عصبانیت فریاد زد :اینجا که مسافر خانه نیست کاخ من است.

راهب گفت :می خواهم سوالی از تو کنم دراین کاخ قبلآ چه کسی زندگی می کرد ؟پادشاه جواب داد :پدرم که از

دنیا رفته .

راهب دوباره پرسید :وقبل از پدرت؟

پادشاه جواب داد : پدربزرگم که او هم از دنیا رفته است .

راهب لبخندی زد و گفت : این کاخ جایی است که مردم برای مدتی زنگی کرده و سپس رفته اند .اگر اینجا

مسافرخانه نیست پس چیست؟

پادشاه فقط سکوت کرد...

ناشناس

 



:: موضوعات مرتبط: داستان های عاشقانه , داستان های مذهبی , ,
:: بازدید از این مطلب : 539
|
امتیاز مطلب : 173
|
تعداد امتیازدهندگان : 52
|
مجموع امتیاز : 52
تاریخ انتشار : 13 مرداد 1389 | نظرات ()

صفحه قبل 1 صفحه بعد